تاریخ انتشار : سه شنبه ۳ تیر ۱۴۰۴ - ۱۴:۲۳
کد خبر : 9822

معرفی کتاب در حوزۀ انرژی - ۴۶

«من مادرم، فرید»

«من مادرم، فرید»
در این کتاب می‌خوانیم: «وقتی مدیرعامل هلدینگ غدیر شدی، کارت چندبرابر شد. هلدینگی که بیش از ده شرکت دیگر زیرمجموعه‌اش بودند و چندصد نیروی مستقیم و غیرمستقیم داشت و مسئولیت مهم ساختن نیروگاه‌های برق در شهرها...»

■ به گزارش پایگاه خبری نفت‌رسانه و به نقل از خبرگزاری کتاب ایران، کتاب «من مادرم، فرید» را زهرا سلگی درباره شهید سیدفریدالدین معصومی، مدیرعامل سابق شرکت سرمایه‌گذاری برق و انرژی غدیر، مطابق با روایت فاطمه صابری (مادر شهید) به رشته تحریر درآورده و به همت انتشارات حماسه یاران روانه بازار کتاب شده است.

نام‌اش سیدفریدالدین معصومی و نزدیک چهل سالگی‌اش بود. شاید اگر شهید نمی‌شد، هرگز نام‌اش را نمی‌شنیدیم. از آن دسته آدم‌هایی نبود که زندگی‌شان را پای نام و شهرت می‌گذارند. در گمنامی، فراتر از هیاهوها و وسوسه‌های زمانه زندگی کرد و بعد هم، زودتر از آنچه انتظار می‌رفت، این زندگی را وداع کرد. در حمله تروریستی شاهچراغ آسمانی شد، اما زندگی‌اش را که مرور می‌کنیم می‌بینیم پیش از آن نیز با درست‌کاری و توجه به معنویت و مسئولیت‌پذیری در قبال کشور، جایی در آسمان را برای خودش کنار گذاشته بود.

می‌گویند شهید معصومی جوان بود و تحصیل‌کرده دوتا از دانشگاه‌های معتبر نیوزلند در رشته مهندسی مکانیک. یک مدل ربات‌ماهی پیشرفته را در دوران تحصیلش اختراع کرده بود و مقالات علمی‌اش در چندین مجله و کتاب بین‌المللی به چاپ رسیده بود؛ با همین افتخارات، می‌توانست بعد از تمام ‌شدن دکترایش در اروپا یک زندگی مرفه و بدون دغدغه را شروع کند اما در تصمیمی شایسته تحسین و احترام، خواست که به کشور برگردد و به سهم خود، کنار مردم وطنش، برای حل شدن مشکلات کشور تلاش کند.

«من مادرم، فرید» کاری از زهرا سلگی و نشر حماسه یاران، مرور زندگی این شهید است. این کتاب حدوداً صد صفحه‌ای، روایت زندگی نخبه‌ای گمنام است که اوایل جوانی به هدف تحصیل دانشگاهی و آشنایی با علوم پیشرفته به کشوری غیرهم‌سو با دین و مذهب خود می‌رود، اما در تمام دوران زندگی در آن سرزمین، لحظه‌ای از یاد خدا غافل نمی‌شود. او دانشمند جوانی بود که صادقانه و از صمیم قلب، کشور را دوست داشت و تسلیم وسوسه زندگی در جغرافیایی دیگر نمی‌شد. «من مادرم، فرید»، عاشقانه‌ای مادرانه است که زندگی سیدفریدالدین معصومی را از تولد تا شهادت در حرم شاهچراغ (ع)، پیشِ‌روی خواننده می‌گذارد.

در کتاب می‌خوانیم: «وقتی مدیرعامل هلدینگ غدیر شدی، کارت چندبرابر شد. هلدینگی که بیش از ده شرکت دیگر زیرمجموعه‌اش بودند و چندصد نیروی مستقیم و غیرمستقیم داشت و مسئولیت مهم ساختن نیروگاه‌های برق در شهرها و استان‌های مختلف، مسئولیتی که به‌خاطرش باید به شهرهای مختلف ایران می‌رفتی و به روند پیشرفت پروژه‌ها نظارت می‌کردی. یک تیم ماهر و متخصص با رده سنی مختلف دور خودت جمع کرده بودی و بی‌وقفه و با قدرت کار می‌کردید. فاطمه هنوز هم دلش می‌خواست هرجا تو هستی کنارت باشد و مأموریت‌های کاری تنها جایی بود که نمی‌توانست همراهی‌ات کند.»

چنان‌که به‌درستی نوشته‌اند، خطاست اگر فکر کنیم تقدیری که برای شهید معصومی رقم خورد، اتفاق بود و مطالعه این کتاب نشان می‌دهد که مقام شهادت لیاقت می‌خواهد و شهید معصومی در طی عمر کوتاه اما پربرکت خود این لیاقت را کسب کرد. او از کودکی در دامن خانواده‌ای مذهبی پرورش یافته بود و با قرآن و کتاب مأنوس بود. جزو دانش‌آموزان درس‌خوان بود و پس از تحصیل در مقطع کارشناسی، برای کسب علم به نیوزلند رفت و مقطع ارشد و دکترا را با نمرات عالی طی کرد. حضور در کشور خارجی نیز سبب نشد تا او از تقیدات مذهبی خود عقب بکشد و همچنان اهل نماز اول وقت و مراعات مسائل شرعی بود. او برای خدمت به کشور و مردم، به ایران برگشت و یکی از مدیران جوانی بود که در بخش صنعت مشغول به‌کار شد و در پروژه برق غدیر نقش محوری داشت. او در کنار کار مدیریتی، به‌عنوان خادم نیز در حرم امام رضا (ع) خدمت می‌گرفت و سرانجام با مدال سرخ شهادت به آسمان عروج کرد.

جالب این‌که، ماجرای نوشتن این کتاب و شکل‌گیری سوژه آن نیز در ذهن نویسنده، به مشهد پیوند می‌خورد. به‌قول سلگی: «از مشهد که برگشتم، دوباره هوایی نوشتن شدم. به‌دنبال پیدا کردن سوژه‌ای برای تحقیق و نوشتن، جست‌وجو‌ها کردم. تلاش‌هایم بی‌نتیجه نبود. سوژه‌ای پیدا کردم و قدم‌هایی برایش برداشتم؛ اما بهِ سرانجام نرسید و من اول راه، به نقطه پایان رسیدم. مدتی گذشت و رسیدیم به ایام فاطمیه و من نتوانستم خانواده‌ام را که به یک روضه خانگی دعوت شده بودند، همراهی کنم و در خانه ماندم. چند دقیقه بعد از رفتن خانواده، پای تلویزیون نشستم و در گشت‌وگذار شبکه‌ها، رسیدم به برنامه‌ای که مادر شهید فریدالدین معصومی روبه‌روی مجری نشسته بود و از پسرش می‌گفت. هرچه او بیش‌تر می‌گفت، من بیش‌تر مطمئن می‌شدم این همان گزینه‌ای است که دلم می‌خواهد راجع بهش بنویسم.»

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.